سه‌شنبه ۵ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۱:۳۵
ماکان نصیری؛ جاویدالاثر هفت ساله

حوزه/ کمی از ساعت ۱۱ گذشته بود که از مدرسه‌ ماکان زنگ زدند و گفتند که برای بردنش به مدرسه بروند. پدر پرسید: «کی بود؟» مادر درحالی‌که شماره‌ای را می‌گرفت گفت: «از مدرسه‌ شجره طیبه بود. گفتن برای بردن ماکان بریم مدرسه. زنگ بزنم سرویسش بره بیاردش.» هنوز مادر نگران نشده بود؛ چون آرامش شهر را دیده بود و خیالش راحت بود. بعدش هم پسرش را به منطقه‌ی نظامی و استراتژیک که نفرستاده بود؛ ماکان هفت‌ساله‌اش در کلاس درس نشسته بود و داشت الفبا را یاد می‌گرفت. تماس را قطع کرد و خیالش که از برگشت ماکان با سرویس به خانه راحت شد، دوباره به آشپزخانه بازگشت. در حال‌وهوای خودش بود که صدایی به گوشش رسید. چیزی شبیه انفجار...

خبرگزاری حوزه | مادر، دست انداخت به لباس‌های ماکان که از گردوغبار شیطنت‌های یک هفته‌ پسرک، تمیزش کرده بود و در آخرین روز هفته، آن را روی بند رخت به نگاه خورشید و بازی باد سپرده بود. لباس‌ها خشک‌شده آماده‌ همراهی با ماکان در هفته‌ جدید بودند.

نگاهی به ساعت انداخت ۶ صبح بود و کم‌کم باید فرزندان را برای رفتن به مدرسه آماده می‌کرد. سفره‌ صبحانه اعضای خانواده را به شروعی دوباره در یک روز جدید فرا می‌خواند. هوا در نهمین روز اسفند در میناب بوی بهار می‌داد.

لباس ماکان را به میز اتو سپرد و خودِ ماکان را هم به سفره‌ صبحانه. کوچکترین عضو خانواده هیچوقت عادت به خوردن صبحانه نداشت. نگاه متعجب اما راضی مادر روی ماکان نشست که آن روز برعکس همیشه ابراز گرسنگی و طلب صبحانه کرد. سر سفره نشست چند لقمه‌ای نان خورد و سهمی هم از سفره‌ صبحانه به کیف مدرسه‌اش رسید.

مادر لباس تمیز و اتوکشیده را به تن مرد کوچک خانه پوشاند و مثل همیشه هم‌زمان سفارشات مادرانه را در گوشش زمزمه کرد و بوسه‌ای پرمهر روی گونه‌اش نشاند. فرزند بزرگ خانواده با موتور منتظر ماکان بود تا او را به مدرسه برساند.

نه مادر و نه حتی خود ماکان خبر نداشتند چرا آن روز پسرک، ناخودآگاه تا رسیدن به موتور برادرش بارها و بارها به سمت مادر برگشت و برای او که به بدرقه‌ فرزندانش ایستاده بود، با دستان کوچکش بوس فرستاد. دل مادر برای مرد کوچکِ خانه‌اش رفت و در دل، قربان‌صدقه‌اش رفت و دعای سلامتی را همراه و هم‌قدم فرزندانش کرد.

بعد از رفتن فرزندان به مدرسه، نگاهی به اطرافش انداخت و مثل هر روز مشغول مادرانگی‌هایش در فضای امن خانه شد. موقع مرتب‌کردن وسایل ماکان دستی روی لباس ژیمناستیکش کشید و لبخندی روی لبش آمد؛ آن روز تولد ماکان بود، پسرکش داشت کم‌کم مرد می‌شد. ناگهان به دلش افتاد آن روز غذای مورد علاقه‌ ماکان را بپزد. کیفش را برداشت و برای خرید از خانه خارج شد؛ هنوز زمستان بود اما خیابان‌های میناب مثل هر سال، زودتر بهار را در آغوش کشیده بودند و هوا عطر و آرامش بهار را به خود گرفته بود.

مادر، نفسی عمیق کشید و آرامش خیابان، آرامشی به جانش نشاند. خریدش را با خیال راحت انجام داد و به خانه برگشت. ساعت ۱۰:۳۰ بود و پدر که آن روز در خانه بود، داشت با گوشی‌اش صحبت می‌کرد. صحبتش که تمام شد رو به همسرش کرد و گفت: «یکی از رفقا بود. میگه تهران رو با موشک زدن. گفت برید دنبال بچه‌ها. منم یه دروغ مصلحتی گفتم که پسرم رو می‌فرستم دنبالشون.» بعد هم گوشی‌اش را روی میز گذاشت و گفت: «آخه اینجا که خبری نیست.» مادر هم که آرامش خیابان را به چشم دیده بود، چیزی نگفت و بدون نگرانی مشغول کارش شد.

کمی از ساعت ۱۱ گذشته بود که از مدرسه‌ ماکان زنگ زدند و گفتند که برای بردنش به مدرسه بروند. پدر پرسید: «کی بود؟» مادر درحالی‌که شماره‌ای را می‌گرفت گفت: «از مدرسه‌ شجره طیبه بود. گفتن برای بردن ماکان بریم مدرسه. زنگ بزنم سرویسش بره بیاردش.» هنوز مادر نگران نشده بود چون آرامش شهر را دیده بود و خیالش راحت بود. بعدش هم پسرش را به منطقه‌ نظامی و استراتژیک که نفرستاده بود؛ ماکان هفت ساله‌اش در کلاس درس نشسته بود و داشت الفبا را یاد می‌گرفت. شاید هم الان ذوق داشت که زنگ آخر را تمام کند و زودتر به خانه برگردد تا نمره‌ خوب دیگری که گرفته بود را به پدر و مادر نشان دهد. تماس را قطع کرد و خیالش که از برگشت ماکان با سرویس به خانه راحت شد، دوباره به آشپزخانه بازگشت.

در حال‌وهوای خودش بود که صدایی به گوشش رسید. چیزی شبیه انفجار؛ دلش به شور افتاد. ولی خودش را آرام کرد که ماکان در مدرسه است، نه در منطقه‌ نظامی... دوباره صدای زنگ تلفن در خانه پیچید. مادر با نگرانی گوشی را برداشت و این بار خبر دادند که مدرسه را زده‌اند و خانواده‌ها باید زودتر به دنبال فرزندانشان بروند. جای تعلّل نبود، آن صدا و این تماس... پدر و مادر خودشان برای برداشتن ماکان از مدرسه، سراسیمه از خانه خارج شدند. به نزدیک مدرسه که رسیدند ترافیک سنگین بود. ناچار شدند ماشین را گوشه‌ای پارک کنند و نصف راه را به سمت مدرسه به پا که نه، به سر بدوند؛ بوی خوشی از اوضاع خیابان رسالت به مشام نمی‌رسید. جان پدر و مادر در تلاطم بدی اسیر شده بود.

وقتی رسیدند، فضای امن مدرسه با موشک‌های ارسالی آمریکایی – اسرائیلی برای کودکان بی‌گناه به خرابه‌ای تبدیل شده و از آن تلّی خاک به جای مانده بود که به جای میز و معلم، کودکان مینابی را در آغوش گرفته بود. پدر و مادر ماکان در میان خرابه‌ها به دنبال فرزندشان گشتند ولی... «ماکان نصیری» پسرک ۷ ساله‌ مینابی، درست در روز تولدش آسمانی شد. از او جز یک لنگه کفش و تکه‌ای لباس از مدرسه به خانه بازنگشت و تنها جاویدالاثر مدرسه‌ میناب شد؛ با قبری خالی که هیچگاه مرهمی برای زخم دل پدر و مادر نخواهد بود.

اقلیما انصاری

منبع: (برداشت آزاد از مصاحبه‌های پدر و مادر ماکان نصیری – شهید جاویدالاثر مدرسه شجره طیبه – میناب – ۹ اسفند ۱۴۰۴)

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha